تبليغاتX
*حجم تف زن شمس*

*حجم تف زن شمس*

چیزی نیست جر مشتی خاطره!

دلم گرفته ، دلم عجيب گرفته است. و هيچ چيز ، نه اين دقايق خوشبو،كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش ، نه اين صداقت حرفي ، كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست، نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف نمي رهاند. و فكر مي كنم كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد شنيده خواهد شد." نگاه مرد مسافر به روي زمين افتاد : "چه سيب هاي قشنگي ! حيات نشئه تنهايي است." و ميزبان پرسيد: قشنگ يعني چه؟ - قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال و عشق ، تنها عشق ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس. و عشق ، تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد ، مرا رساند به امكان يك پرنده شدن. - و نوشداري اندوه؟ - صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش.
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:36  توسط ما 10 نفر!  | 

 

چهارشنبه (۲۴/۱/۸۴)

امروز بازم مثل هرروز بچه شده بودیم.....بچه تر از هرروز....!

زنگ اول (زبان):

ممول* مثل همیشه داشت درباره خاطرات دوران جوونیش و اینکه اولین بار که رفته سر کلاس برای تدریس، چی شده حرف میزد!

باند* های کلاس به طرز خفنی مشغول بودند...!

مریم ته کلاس پرتغال پوس می کند....و شیما شدیدا منتظره سهمش ....!

فاطمه داره فک میزنه و مخ محدثه رو تیلیت می کنه...!

طیبه نمی دونم کتاب کی رو گیر اورده داره همین جوری شعر توش می نویسه....!

یه دفعه ممل وسط حرفاش میگه که فردا امتحان می خواد بگیره و به محض خارج شدن کلمه امتحان از دهن ممل جوون سریع فائزه و زهرا شروع می کنن به تقسیم بندی مباحثی که قراره فردا امتحان بدن.....که کی کجارو بخونه اون یکی اونجایی رو که این یکی خونده نخونه یه جای دیگه رو بخونه...!

خلاصه همزمان با تموم شدن خاطرات ممول جوون تقسم بندی فائزه و زهرا هم تموم می شه و از اون طرف هم میوه پوست کردن مریم و شعر نوشتنه طیبه هم تموم میشه و ...آخجون زنگ تفریح!!

توی حیاط:

به علت کمبود امکانات و نبود یک توپ قلقلی ! تصمیم گرفتیم با یه اشی مشی دریایی! کارمون رو راه بندازیم....

حمله کردیم طرف بوفه اما ...هیچکی پول نداشت! بازم اما یه دفعه دیدیم که .....

نمی دونیم تا حالا چرا این استعداد رو توی هیچ کدوم از بچه ها کشف نکرده بودیم...( استعداد بلند کردن اشیای مورد نیاز از مکان های مورد نظر!) دسرشته با پفک دزدی یه حالی داد که خدا میدونه.....!

وسط بازی مون که خیلی هم داغ شده بوده یه دفعه یه صدای خوشگل شنیدیم! صدای به هنجار ! و زیبای ناظم گرامی که مثل بلانسبت شما، گوسفند داشت بچه هارو می ریخت توی سالن تا از اونجا هم بریزه تو کلاس ها!

زنگ عربی:

خلاصه ما هم مثل همون گوسفندها ریخیتیم تو کلاس ها و منتظر خانم انصاریان دبیر عربی و ترجه های سلیس و روان ایشون شدیم.....!!!!!!!!!!!!

بمانند که سرکلاس های عربی چقدر هممون دلمون می خواست عقربه های ساعت رو هل بدیم تا...

تا برسه به زنگ بعد! نه تا برسه به زنگ تفریح بعد!

و ...ورسید! آخجونمی بازم زنگ تفریح!

توی حیاط:

این زنگ وسطی داشتیم! اما .....

اما هیچ کس نفهمید که اون توپ پفکی زنگ تفریح قبلی الان تو شکمه کیه؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!

بوفه هم هیچ نوع خوارکی گردی نداشت که کاره مارو راه بندازه....!

بی خیال که نمیشیم ما.....نوع بازی رو مجبور شدیم عوض کنیم!

لی له!!!!!!!!!!!!!!!!

اما نشد....یعنی تا اومدیم لی له بکشیم و بگیم که کی اوله و کی دومه و .....بازم ...گوسفند شدیم که باید می ریختیم توی سالن و بعد.....

بعدش رو داشته باشید!!!!!!!!!!!!!

زنگ ریاضی:

خانم شمسایی با مانتویی که از فرط گچی بودن رنگش واقعا قابل تشخیص نبود وارد کلاس می شن و همزمان ، باور کنید همزمان با گذاشتن قدم های مبارک در کلاس درس رو شروع میکنن!

ما که خدائیش اصلا طاقت نداشتیم که ...آره دیگه ! یه نقشه جدید ، یه حال گیری باحال!

از اونجایی که میدونستیم خانم شمسایی شدیدا انسان با فرهنگی هستن و خیلی رو اخلاق بچه ها حساس هستن ما هم تصمیم گرفیتم که نهایت اخلاق خانوادگی خودمون رو نشون بدیم....

ریدف ما ۵ تا نیمکت داشت که از نیمکت اول تا آخر ردیف کنار پنجره از ما اراذل پر شده بود...یه لحظه احساس کردیم که چقدر ردیفمون زشت شده بد نیست یه دستی به سر و روش بکشیم....!

خلاصه....اولش یکی در میون یعنی ضربدری خوابیدیم....! تصور اینکه مشاهده ردیف کنار پنجره از بالای سکوی کلاس و از پشت عینکه خانم شمسایی چه شکلی میشه واقعا خوشحالمون می کرد...!

بعد از یه ربع نوبته مقنه هامون بود که بازم یکی درمیون دراوردیم و بقه بچه ها یکی درمیون مقنعه هاشون رو انداختم دور گرداناشون....!

بازم تصور این صحنه..........!وااااای چه حالی می داد.!

مرحله بعدی ترکیب دوحالت قبلی بود...! فکر کنید چقدر قشنگ میشد....!

همین طور که خانم شمسایی داشت تختشو* پاک می کرد یه دفعه یکی زد زیر خنده...فکرکنم از خانم یه سوتی گرفته بود، ماکه احساس می کردیم شدیدا عقب موندیم برای اینکه کم نیاریم علکی زدیم زیر خنده.....و...چشمتون روز بد نبینه!

خانم شمسایی آمپرش رفته بود بالا.....واقعا دیگه قاطی کرده بود و ما هم تازه به اون چیزی که می خواستیم رسیده بودیم قاطی کردن معلم ریاضه که هم از دستش قاطی کرده بودن....!

چه حالی داد!

بعد یه دفعه معلم عزیز گچ رو پرت کرد بعد محکم نشست روی صندلی و شروع کرد به ....توهین به ما که همه گی بچه های شدیدا با شخصیتی بودیم...!

به ما می گفت کلاس شما مثل مدرسه بچه های عقب مونده می مونه!

می گفت دیدید به بچه های عقب مونده سلام هم که می کنی می خندن! شما هم همتون همین طورید .....به ترک دیوار هم می خندید! اما ما یادمونه که هیچ وقت به ترک های دیوار کلاسمون نخندیده بودیم!

پس حتما منظورش با ما نبوده...

 


* ممل جوون :دبیر زبان!

* باند: دونفر از بچه های کلاس که وقتی پیش هم میشستند ما نمی تونستیم تشخیص بدیم که دست این کو پای اون کو!!

*تختشو:تیکه کلام دبیر راضی!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:41  توسط ما 10 نفر!  | 

ديگرزمان، زمانه  مجنون  نيست

 فرهاد،

در بيستون مراد نمي جويد ،

زيرا  بر آستانه خسرو،

بي تيشه اي به دست كنون سر سپرده است .

در تلخي تداوم و تكرار لحظه ها،

آن شور عشق

- عشق به شيرين را،

از ياد برده است .

تنهاست گرد باد بيابان،

تنهاست .

و آهوان دشت،

پاكان تشنگان محبت -

چه سالهاست

ديگر سراغ  مجنون،

- آن دلشكسته عاشق محزون رام را -

از باد و از درخت نمي گيرند

زيرا كه خاك خيمه ابن سلام  را

خادم ترين و عبدترين خادم

- مجنون دلشكسته محزون است .

در عصر تضاد، عصر شگفتي -

ليلي

- دلاله محبت  مجنون است !!

*****

اي دست من به تيشه توسل جو،

تا داستان كهنه  فرهاد  را،

از خاطرات خفته برانگيزي .

اي اشتياق مرگ

در من طلوع كن .

من اختتام قصه مجنون  رام  را

اعلام مي كنم .

*****

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 16:1  توسط ما 10 نفر!  | 

نه، نه، نه

اين هزار مرتبه

گفتم :

- نه

ديگر توان نمانده،

- توانايي،

در بند بند من

از تاب رفته است .

شب با تمام وحشت خود خواب رفته است

و در تمام اين شب تاريك،

تاريك، چون تفاهم من،

- با تو !

انسان،

افسانه مكرر اندوه و رنج را

تكرار مي كند .

 

گفتي :

« اميد ها ست،

« در نااميد بودن من؛

- اما،

اين ابر تيره را نم باران نبود و نيست

اين ابر تيره را سر باريدن .

انسان به جاي آب،

هرم سراب سوخته مي نوشد .

 

گلهاي نو شكفته،

اين لاله هاي سرخ،

گل نيست ؛

- خون رسته ز خاك است .

***

باور كن اعتماد.

از قلبهاي كال

بار رحيل بسته

و مهرباني ما را،

خشم و تنفر افزون،

از ياد برده است .

 

باور نمي كني ؟

كه حس پاك عاطفه در سينه مرده است .

*****

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 16:0  توسط ما 10 نفر!  | 

سلام من اونی نیستم که همیشه آپ می کرد من اونی ام که بار اولشه آپ میکنه

اونی که همیشه آپ میکرد الان در دسترس نیست یعنی هست ولی نیست می فهمین چی می گم که نه؟

خوب خیلی مهم نیست فکر کردم خیلی غریب موندیم این بود که به قول فائزه اینم شد یه آپه به زورو از روی دلتنگی !

اگه یه روز بلند شی و هیچی یادت نیاد هیشکیو نشناسی خیالی نیست ولی اگه یه روز خودتو بزنی به نفهمی که من هیچی یادم نیست اون وقت رفیقاتو یه دفعه بزاری کنار چی کارت کنن خوبه بگین تا رفیقای منم تکلیف خودشونو بدونن!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 15:47  توسط ما 10 نفر!  | 

 

اون موقع ها که تو مدرسه بودیم، اون روزها که دیگه روزهای آخرمون بود، هرکاری بگید   میکردیم....اون  روزها هرکاری  میکردیم تا این روز  قصه نخوریم! حسرت نخوریم...اما چه فایده بلاخره خودمون هم فهمیدیم که هرکاری بکنیم آخرش هم دوباره باید قصه بخوریم به خاطر همین همون روزهای آخر هم غصه می خوردیم....!

توی مدرسه، چون سال آخر بودیم و چون ارشد مدرسه بودیم باید میشدیم الگو بچه های سال پایین تر...

همین طور هم شد ، شدیم الگوی اتحاد!

یه اتحاد طلایی تنها چیزی بود که تونستیم بهشون یاد بدیم....و دادیم...

شاید براتون خنده دار باشه اما ما با اینکه مثلا پیش دانشگاهی بودیم بیشتر بهمون می خورد پیش دبستانی باشیم!

زنگ تفریح بالا بلندی بازی میکردیم!

یه لی له میکشیدیم به چه بزرگی بعد هم کلی سر اول دوم بودن دعوا می کردیم و ....

توی راه مدرسه دو تا توپ پلاستیکی می خریدیم، یه کی رو لایی می کردیم برای اون یکی بعد زنگ تفریح که می شد ده تایی می ریختیم وسط حیاط بعد یه گردو شکستم و ....صدای جیغ و دادمون که .....

با حال بود!

یادش بخیر..............................

کلی غصه داریم ، غصه بزرگ شدن ، نه قصه زود بزرگ شدن یا ، یا غصه کم کوچیک موندن آره کم کوچیک موندن، کاش بیشتر کوجیک می موندیم!!!

همه اون قدر بزرگ شدیم که فردا بایدبریم عروسی! عروسی سمانه!

احتمالا خیلی خوش بگذره! کاش می شد سره راه که داریم می ریم عروسی دو تا توپ هم بخریم یکی رو لایی کنیم برای اون یکی بعد وسط تالار   یه دست وسطی بزنیم دیگه گردو شکستم هم نمی کنیم چون دیگه عروس وسطه دیگه!!!!!!!!!

 

خوش بگذره بهمون..............!!!

 

             ناگهان جقدر زود دیر می شود................

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 16:36  توسط ما 10 نفر!  | 

 

سلام

حوصله آپ کردن نداریم

هیچ کدوممون!

شاید وبلاگ رو حذف کنیم!

شاید هم .....

همه چیز رو نمی شه گفت!

خیلی ها چشم دیدن مارو ندارن!

پست های قبلی رو هم پاک کردیم تا دیگه.....!

فعلا بای تا معلوم نیست کی!!!!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 19:52  توسط ما 10 نفر!  | 

 

 سلام سلام سلام!

دوباره ما ۱۰ تا اومديم  ....از اینکه تا اینجای کار تقریبا هوای ما رو داشتید به اندازه خودمون  یعنی ۱۰ تا ازتون ممنونیم!

خب کار اصلیه ما تازه می خواد شروع بشه!

از دفعه بعد شروع می کنیم به معرفی تک تک اعضا و یه ذره می ریم تو بهره خصوصیاتشون....!

منتظر باشید...

دفعه بعد : (( اندر احوالات هانیه ))!!!

بر میگردیم.....................

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 15:32  توسط ما 10 نفر!  | 

 

تقریبا اوایل اردیبهشت ۸۴ بود که کم کم حس کردیم دیگه یه نفر نیستیم . حس کردیم که داریم زیاد می شیم..داریم ۱۰ تا می شیم ..و شدیم!

شاید اسم وبلاگه ما یعنی همون اسم گروهمون برای شما یه ذره مسخره باشه اما با همه مسخره گیش برای ما عزیزه...!قشنگه برای ما ! اصلا می دونی چیه ما اسم هر ۱۰ نفرمون رو می گیم بعد شما ببینید که خدائی غیر از همینی که ما ساختیم چیزه دیگه ای میشه ساخت یا نه؟

به ترتیب:

هانیه (ح): ح     فاطمه(جک): ج

محدثه(م): م       طیبه(ت): ت

فائزه(ف): ف       زهرا(ز): ز

نجمه(ن): ن     شیما(ش): ش

مریم (م):م     سمانه(س):س

جالب بود نه؟!! نمی دونیم والا! خلاصه که ما برای خودمون عالمی داشتیم!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 22:25  توسط ما 10 نفر!  | 

سلام

ما دوباره اومدیم

این دفعه فقط می خوایم درباره اسم وبلاگمون یه توضیح کوتاه بدیم

این اسم مخفف اسم اعضای گروه ماست!

یعنی ما اول اسمامون رو گذاشتیم بغل هم بعد همین شد که می بینید!

لطفا نخندید!

قصدمون هم از نوشتم این وبلاگ یادآوری خاطراتمون توی سال آخر مدرسه هاست!

گرچه خاطرات ما اینقدر عجیب و غریب هست که شما با خوندنش عمرا یاد خاطرات خودتون نیفتید اما باز هم شاید یه ذره بتونه شماهارو بیره تو اون حال و احوال البته فقط اونایی که دیگه مثل ما ۱۰ نفر هیچ کس مدرسه راشون نمی ده می تونن بفهمن که ما چی میگیم!

بازم منتظر ما بمونید!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 12:12  توسط ما 10 نفر!  |